شمارهٔ ۴۸۹
همچو شمعم آتش از مژگان به دامن میچکداشک در ویرانهام از چشمم روزن میچکد
خویش را کشتم ز شوق دلخراشی عاقبتخون من از ناخنم چون تیغ دشمن میچکد
آنکه زخمم دوخت، آگه نیستم از حال اواین قدر دانم که خون از چشم سوزن میچکد
آب بر آتش زدن، کار بتان هند نیستکز سر هر مویشان، چون شمع، روغن میچکد
در وداع خویش، چشم غیر را آن گل سلیممیکند پاک و سرشک از دیدهٔ من میچکد