شمارهٔ ۴۸۸
دل حزین عجبی نیست کز نوا افتداگر شکسته شود، کوه از صدا افتد
بهانه جوست خطر در قلمرو دل هاشود شکسته گر آیینه، از صفا افتد
خدا به راه تو ننماید آنکه چون موسیشکستگان ترا کار با عصا افتد
هزار ساله رهم دور شد ز یک تقصیررود چو پای کس از پیش، بر قفا افتد
عزیمت سفر، آواره ی محبت راچو سیر تیر هوایی ست، تا کجا افتد
به فکر وصل تو شد صرف، حاصل عمرمچو مفلسی که به سودای کیمیا افتد
سلیم، یار سفر کرد و غیر می آیدبلاست کار چو برعکس مدعا افتد