گنج

شمارهٔ ۴۸۷

دارم دلی که پای ز هر گلشنی کشیدهر کس گلابی از گل و او دامنی کشید
از داغ های سینه، فغان شکستگانهردم چو بانگ نی سری از روزنی کشید
در راه شوق، بار تعلق وبال توستعیسی شنیده ای که چه از سوزنی کشید
از کشتگان لاله، چمن بوی خون گرفتزان توسن بنفشه سر و گردنی کشید
ضعفم سلیم از طلب کام بازداشتمور شکسته، پای ز هر خرمنی کشید