گنج

شمارهٔ ۴۸

نتوان گفت به رویش سخن آینه رانسبتی با تن او نیست تن آینه را
شوق رویش همه کس را به غریبی داردسبب این است جلای وطن آینه را
هیچ کس نیست که در وصل تو نقشش ننشستخوب دارد گل روی تو فن آینه را
چرب نرمی ست در اصلاح دلم کار غمتموم روغن شده این سنگ، تن آینه را
رونق انجمن از صحبت اهل سخن استسبز دارد پر طوطی، چمن آینه را
حسن چون پرده گشاید پی تاراج، سلیمبه در آرد ز بدن پیرهن آینه را