گنج

شمارهٔ ۴۷۵

چو آیینه خیالش در دلم بسیار می‌گرددتَذَرْوی در میان سبزهٔ زنگار می‌گردد
رهی می‌باشد از دل‌ها به سوی یکدگر، امااگر آید غباری در میان دیوار می‌گردد
اگر داری درشتی در مزاج خویش، عاشق شوکه هرجا سیل را افتد گذر، هموار می‌گردد
تنی داری که می‌میرد برای جامه، ای زاهدسری داری که بر گرد سر دستار می‌گردد
سلیم از گریهٔ من آنچنان گل شد سر کویشکه تا پیدا کند خاکی سرم بسیار می‌گردد