شمارهٔ ۴۷۴
به دست آیینه از عکس رخش گلدسته را ماندز شانه زلف او هندوی ترکش بسته را ماند
پریشانی ز شوق طرهٔ آشفتهای داردحدیث من که عقد گوهر بگسسته را ماند
شدم آسوده تا بر یاد او چشم از جهان بستمبه چشم من خیالش زخم مرهم بسته را ماند
مگر از صبح محشر روزن من روشنی یابدکه شبهای سیاهم ابروی پیوسته را ماند
سلیم او را به جای خویش آوردن نه آسان استدل آوارهٔ من عضو از جا جسته را ماند