گنج

شمارهٔ ۴۷۳

از گریبان سر نیاوردم برون تا چاک شددست بر سر داشتم چندان که دستم خاک شد
با غ بار دل ز بس آمیخت از سیلاب اشکدامنم پرخاک همچون دامن افلاک شد
هیچ کس پرورده ی خود را نمی خواهد زبونآب و آتش را خصومت بر سر خاشاک شد
بر سر افشانم کنون، کز بس که بر سینه زدمسنگ در دست من دیوانه مشت خاک شد
هرچه می آید ز مستان می توان آن را کشیدزیر دست دیگری نتوان به غیر از تاک شد
یار تا از بزم می رفت، از غبار غم سلیمشیشهٔ ساعت شده مینا، ز بس پر خاک شد