شمارهٔ ۴۷۶
خون بی تابان به محشر نیست بی گفت و شنیدکشتن سیماب، دارد دعوی خون شهید
گر نباشد تیر او در سینه، نگشاید دلمنسبت پیکان او با دل چو قفل است و کلید
در میان پیرهن دارد میان نازکیهمچو مو باریک و همچون تار پیراهن سفید
بخل در خوان کریمان نیست، از کم قسمتی ستکز گلوی خویش، ماهی آب دریا را برید
در سفر دایم عزیزی هست این گلزار رابلبل از پرواز اگر بنشست، رنگ گل پرید
کار ما افتاد با سبزان هندستان سلیمکیسهٔ دل را تهی کردیم از سرخ و سفید