گنج

شمارهٔ ۴۷۰

شورش منصور را آخر سرم معراج شدمغزم از آشفتگی چون پنبهٔ حلاج شد
تاب یک افغان ندارد از نزاکت گوش گلزین چمن صد بلبل از بهر همین اخراج شد
در گره چون غنچه محکم دار نقد خویش راتا صدف بگشود دست بسته را، محتاج شد
پادشاه وقت خویشم کرد یک جام شرابهمچو شمعم شعله‌ای بر سر دوید و تاج شد
هرچه حاصل شد سلیم از عمر، آن را عشق بردزین سفر هر چیز آوردیم، صرف باج شد