شمارهٔ ۴۷۱
دلم در باغ نتوانست امشب خواب راحت کردسحر را شورش مرغان به من صبح قیامت کرد
دلی بر باد دادم در ره مهر و وفای اوکه خورشید از غبارش خانه ی خود را عمارت کرد
هوای کشته گردیدن به تیغ آفتاب خودسراپای مرا چون شمع، انگشت شهادت کرد
صبا از چین زلف او مگر سوی چمن آمدکه بوی مشک، زخم لاله و گل را جراحت کرد
سلیم آزادی هرکس به محشر باعثی داردگناه میکشان را ساقی کوثر شفاعت کرد