شمارهٔ ۴۶۸
ز گریه گشت مرا دیده ی خراب سفیدبه رنگ گل که شود در میان آب سفید
برابری به مه من نمی کند هرگزچنین خوش است ادب، روی آفتاب سفید!
صفای سوختگی بین و فیض آتش عشقکه چون نمک شده خاکستر کباب سفید
ز تاب آتش می بس که چهره اش افروختبه پیش او نتواند شدن نقاب سفید
ز بس که بی تو سیه دید روزگار مراز گریه شد مژه در چشم آفتاب سفید
کنند اهل محبت ز فیض عشق سلیمکتان خویش به صابون ماهتاب سفید