شمارهٔ ۴۶۷
ای به خورشید سیاهی زده از روی سفیدماه نو را ز رهت گرد بر ابروی سفید
سنبلی تاب به شاخ گل نسرین زده است:خم گیسوی تو پیچیده به بازوی سفید
نشود هیچ در آیینهٔ روشن پنهاندلِ چون سنگ تو پیداست ز پهلوی سفید
غیر من کز کمر نازک او بیتابمنشنیدم که برد دل ز کسی موی سفید!
چه غم از تیرگی بخت، وفا گر داریخوش بود خال سیه بر طرف روی سفید
عقل و هوش از من بیدل رخ او برد سلیماز کدامین چمن است این گل خوشبوی سفید؟