شمارهٔ ۴۶۶
وقت آن شد که جنون رخت به صحرا ببرددست خود سبزه سوی گردن مینا ببرد
بلبلان جمله هم آواز شوند از مستیسرو دستی ز پی رقص به بالا ببرد
باخبر باش روی چون به چمن ای زاهدگربه ی بید مبادا که دلت را ببرد!
دل ما از غم ایام به تنگ است، مگرصندل سرخ می این دردسر ما ببرد
عشقبازان همه ناموس کش یعقوبیمنگذاریم کزو صرفه زلیخا ببرد
تا قیامت گل خورشید دمد از خاکشهرکه از راه تو خاری به کف پا ببرد
دل ما نیست همین بی رخش آشفته سلیماین خزانی ست که رنگ از گل دیبا ببرد