گنج

شمارهٔ ۴۶۰

عشق آشوب دل و جوش درون می‌آردگل این باغ نبویی که جنون می‌آرد
دارد آبی چمن عشق که یک قطره از اومرغ تا خورد ز پا رشته برون می‌آرد
هر سر موی از آن زلف پریشان راهی‌ستکه سر از کوچهٔ زنجیر برون می‌آرد
حسن مغرور به این ناز و نزاکت یاربتاب هم‌صحبتی آینه چون می‌آرد؟
سوختم از غم دل هم‌نفسان، می‌بینیدکه چه‌ها بر سرم این قطرهٔ خون می‌آرد
جوش زد داغ دل و شور جنونم افزودشعله را فصل گل پنبه جنون می‌آرد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ، سلیماین بلاها به سرم بخت زبون می‌آرد