شمارهٔ ۴۶
آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان رااز خون چو ساغر می، پر سازم آشیان را
نه الفتی به مرغان، نه رغبتی به افغانمن بلبل غریبم این باغ و بوستان را
هر دم بهار خود را صد رنگ می نمایدآفت مباد هرگز، یکرنگی خزان را
جز چشم او که دارد مسکن به زیر ابرومردم نشین ندیده کس خانه ی کمان را
بگذر ای همایم کآورده خنجر اودر قبضه ی تصرف این مشت استخوان را
کردم سلیم آخر، قطع نظر ز خوبانچون لاله داغ کردم، این چشم خون فشان را