شمارهٔ ۴۵
عشق دیگر در فغان آورده ناقوس مراغنچهٔ گلبرگ آتش کرده فانوس مرا
کاشکی اندیشه ای از باطن عصمت کندعشق بر گردن نگیرد خون ناموس مرا
در حریم آستانش، چند منع پاسبانهمچو تبخاله گره سازد به لب بوس مرا؟
خامه ام را کار با معنی خود باشد، که هستدر گلستان پر خود جلوه طاووس مرا
شد نظاره روشناس گلرخان، ترسم سلیمدر دیار حسن بشناسند جاسوس مرا