گنج

شمارهٔ ۴۴

می‌دهد سیل سراغ ره ویرانهٔ ماچون صدف در بغل موج بود خانهٔ ما
چوب گل بهر دوا در همه گلزار نماندبلبلان را چه بلایی شده دیوانهٔ ما!
در میان دل و او نسبت نزدیکی هستشمع از موم خود انگیخته پروانهٔ ما
بی‌قراران تو در خاک نگیرند آرامدر طلب توشه کش مور بود دانهٔ ما
چیست این مستی منصور، ندانیم سلیمجرعه‌ای بیش نخورده‌ست ز پیمانهٔ ما