گنج

شمارهٔ ۴۳۷

به عشق باده ز خون امید و بیم خورندکباب پخته و خام از دل دو نیم خورند
به زور باده به مخمور می دهد ساقیچو خستگان که دوا از کف حکیم خورند
کشیده اند صفی بیدلان عشق، ولیشکست همچو گل و لاله از نسیم خورند
به کعبه باعث صد فیض گشت مستی ماخوش آن شراب که در خانه ی کریم خورند
پیاله گیر چو آیی به بزم ما زاهدحرام نیست شرابی که با سلیم خورند