گنج

شمارهٔ ۴۳۸

قافیه: سمیاید۶ بیت
گل ز بویت در گلستان لاف شاهی می‌زندلاله از داغ تو بر گل‌ها سیاهی می‌زند
بس که بازار گرفتاری ز عشقت گرم شدمخرغ خود را مضطرب بر دام ماهی می‌زند
با وجود ناتوانی، عاجز کس نیستیمشمع ما سیلی به باد صبحگاهی می‌زند
گوید از سرو چمن، بالای من موزون‌تر استحرف‌های راست با این کج‌کلاهی می‌زند
عشق را با تیره‌بختان التفات دیگر استبرق دایم خویشتن را بر سیاهی می‌زند
اختیاری نیست کار عشق آن بدخو سلیمراه دل را چشم او خواهی نخواهی می‌زند