شمارهٔ ۴۳۴
به کوی عشق، دل دادخواه میخواهندچو آفتاب، سر بیکلاه میخواهند
به چشمه خضر سراغم دهد، نمیداندکه تشنگان ذقن، آب چاه میخواهند
ز ناز و غمزه در آن چشم هرچه خواهی هستولی چه سود، اسیران نگاه میخواهند
به حال خضر ازین رهروانم آید رحمکه آب میدهد و نان راه میخواهند
دلی چو زاغ طلب کن به عزم گلشن هندکه رونما ز تو مرغ سیاه میخواهند
سلیم داغ نهان فاش کن به دعوی عشقکه منکران محبت گواه میخواهند