شمارهٔ ۴۳۵
قفس ترا چو خوش افتاد به ز باغ بودگل است شعله کسی را اگر دماغ بود
درین چمن به گلم ذوق آشنایی نیستبه لاله گرمی من از برای داغ بود
دلم گداخت چو از باده روی او افروختبهار صبح، خزان گل چراغ بود
عجب به صحبت گل گر سرش فرود آیدهوای وصل تو آن را که در دماغ بود
کجا شکفته شود دل سلیم بی رخ اوچه شد که گل به کف و باده در ایاغ بود