شمارهٔ ۴۳۳
میگریزد خوابم از جایی که مخمل میبرنددردسر میگیردم تا نام صندل میبرند
از خراش ناخن غم سینهام دارد صفاآینه چون زنگ میگیرد به صیقل میبرند
آتش سودا ز بس در مغز من جا کرده استاز سرم در پیش پیش عقل، مشعل میبرند
هیچ لذت چون مکرر دیدن معشوق نیسترشک یکبینان او بر چشم احول میبرند!
عیبپوشی چشم نتوان داشت از اهل جهانبیشتر دستار اینجا از سر کل میبرند
طرفه صحراییست این کز حسن بیپروا سلیمناخن شیر آهوانش بهر هیکل میبرند