شمارهٔ ۴۲۹
چون در دلش ز لعل تو اندیشه بگذردمی چون عرق ز پیرهن شیشه بگذرد
فرهاد را بگو که ز جرم وفای توپرویز خود گذشت، اگر تیشه بگذرد
در عشق، موج گریه ام از آسمان گذشتچون باده جوش زد ز سر شیشه بگذرد
از برق عشق، خشک و تر ما تمام سوختگریان همیشه ابر ازین بیشه بگذرد
بگذر ز پستی و به بلندی برآ، که آبگل می شود به شاخ، چو از ریشه بگذرد
از آه، خفته در دل من اژدها سلیمسیلاب ازین خرابه به اندیشه بگذرد