گنج

شمارهٔ ۴۲۸

خورشید از نمود رخت بی نمود شدآتش زبس که سوخت ز شوق تو، دود شد
از بس که منع دیدن یاران کند مراچشم من از تپانچه ی مژگان کبود شد
در طالعم نبود، ازان وصل رو نداددوری که قسمت من آواره بود، شد
تأثیر چشم زخم به افسون نمی روددود سپند، سرمه ی چشم حسود شد
بر کشتی شکسته ام از بس تپانچه زدانگشت موج در کف دریا کبود شد
کاری نکرد کوشش و تدبیر ما سلیماوقات عمر صرف به گفت و شنود شد