شمارهٔ ۴۲۷
روزگار از چمن وصل توام دور افکندآن سرشکم که مرا از مژه ی حور افکند
چون صبوحی زده از خانه برآمد، خورشیدروشنی را ز حجاب رخ او دور افکند
حسن مغرور چو شمشیر جفا کرد بلندخویش را شور جنون بر سر منصور افکند
تاب سرپنجه ی اقبال سلیمان داریدست بتوانی اگر در کمر مور افکند
شب که سر داد دلم آه به سیاره سلیمآتشی بود که در خانه ی زنبور افکند