شمارهٔ ۴۲۱
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکنددر کنار بام، مستی چون کبوتر میکند
گفتگوی مردم دیوانه دارد تازگیتا سخن سر میکند، صد کس قلم سر میکند
از حقارت ننگرند اهل نظر سوی کسیمور را آیینهام نسبت به جوهر میکند
همچو نیکان میتوان شد، بخت اگر یاری کندقطره را امیدوار از خویش، گوهر میکند
خود به خود گردد مهیا حسن را اسباب نازمرغ دیبا بالش او را پر از پر میکند
وادی سرگشتگی هم خالی از همچشم نیستگردباد از رشک مجنون خاک بر سر میکند
آسمان همچون حباب از جوش اشک من سلیمبرده سر در آب، تا باز از کجا برمیکند