شمارهٔ ۴۲
احتراز از عشق کی باشد دل دیوانه را؟شعله، از مستی بود مهتاب، این پروانه را
دل چو دارد مایه ای از عشق، یک داغش بس استگرم سازد فصل تابستان چراغی خانه را
ناله ی دل در سر زلف سیاهش دور نیستگر چو موسیقار در فریاد آرد شانه را
کار بر قانون ساقی کن در ایام بهارترجمان داری، نهی گر بر زمین پیمانه را
چرخ کج رفتار کی دارد غم افتادگاناز پریشانی نقش پا، چه غم دیوانه را
دلفریبی را تماشا کن که مرغ نامه بردام پندارد ز شوق او کبوترخانه را
آنکه بر من گل نمی زد پیش ازین از دوستیمی زند اکنون به چوب گل من دیوانه را
هیچ کس از کاروبار خویش ناخشنود نیستهدهد قواده تاج سر شمارد شانه را
بیفغان در حلقهٔ ما بیدلان نتوان نشستمنصب بلبل بود در بزم ما پروانه را
گرچه گستاخی ست با پیر مغان، اما سلیمنقلدان بایست باشد طاقها میخانه را