گنج

شمارهٔ ۴۱

کند به راه تو پامال، آسمان ما راحباب آبله ی پاست موج دریا را
هوای کعبه ی کوی تو مضطرب داردچو خیل مور سراسیمه، ریگ صحرا را
به گریه، دیده ای از دل کریم تر دارمبه خاک ریخته ابر آبروی دریا را
ز پای راهروان تو تا قیامت ماندنشان آبله بر روی، سنگ سودا را
همین هما نخورد ز استخوان من روزیکه آب و دانه ز اشک من است عنقا را
تلاش آب بقا ای سکندر این همه چیستنمی دهند به کس خود دوبار دنیا را
گریزپاست نشاط جهان، درین گلشنز دست خود نگذاری تذرو مینا را
برای فتنه جهان را بهانه بسیار استنسیمی از پی طوفان بس است دریا را
صدا چگونه برآید، که این سیه چشمانبه سنگ سرمه شکستند شیشه ی ما را
سلیم، خوابت اگر شب نمی برد در عشقچو شمع چرب کن از مغز سر، کف پا را