شمارهٔ ۴۰
ما گرفتاریم و غیر از ناله نبود کار مابیضهٔ بلبل بود هر غنچهٔ گلزار ما
دست بر سر میزند همچون مگس شکرفروشزهر خود را بس که شیرین کرد در بازار ما
عشق کار خویش را کی می گذارد ناتمامچارسویی می کند یک خشت را معمار ما
بر سر ما گر رسد دستی، ز بس آشفته ایممغز سر چون گرد خیزد از سر دستار ما
ما اسیران بس که در کوی محبت عاجزیمپیش هر شبنم کند افتادگی دیوار ما
یاد زلف خوبرویان موج کفر باطن استدر درون ماست چون نال قلم زنار ما
عشق دایم عشقبازان را به کشتن می دهدلشکر ما در شکست است از سپهسالار ما
کو توانایی که پا از آستان بیرون نهیمهند اگر چون سایه آید در پس دیوار ما
داغ سودا سوختیم از عشق تا بر سر سلیممهر شد دیگر ز دیوان جنون طومار ما