گنج

شمارهٔ ۴۱۵

چه پروای گلستان و سر و برگ چمن داردچو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد
چنان از حلقه ی زلف تو باد صبح مشکین استکه پنداری گذر بر ناف آهوی ختن دارد
اسیر عشق را بر زندگانی اعتمادی نیستکه هر جامه که پوشد، تار چندی از کفن دارد
ندارد مومیایی سود، پیر ناتوانی راکه در هر عضو همچون زلف خوبان صد شکن دارد
چنان هنگامه ی رسوایی از عشق بتان گرم استکه از دامان ناصح آتش من بادزن دارد
سلیم از ناخن حسرت مبادا دست من خالیکه هرکس تیشه ای در کار خود چون کوهکن دارد