شمارهٔ ۴۰۹
باغبان خُلد از گلزار ما گل میبردهمچو تخم گل به تحفه تخم بلبل میبرد
موج نگذارد کسی نزدیک این دریا رودابر اگر آبی برد، از چشمهٔ پل میبرد
او تغافل میکند، من هم تغافل میکنمصرفهای پندارد از من در تغافل میبرد
ای کبوتر، محرم راز محبت نیستینامهٔ ما را به سوی یار، بلبل میبرد
این غبار خاطری کز هند من دارم سلیمآبروی گلشن کشمیر و کابل میبرد