شمارهٔ ۴۰۸
شد بهار و باغبان دیگر در دکان گشودمایه ی خود گلفروش از گوشه ی دامان گشود
گل چنان آیینه ای افروخت کز شوق سخنبیضه ی طوطی دهن چون پسته ی خندان گشود
جز به دریابار چشم من نشیمن کی کندبال موج از هر کجا مرغابی طوفان گشود
آسمان و اخترانش بین، ولی از کار منکافرم گر یک گره با این همه دندان گشود
حیرتم بر عشق پر نیرنگ می آید سلیمکز کلید باغ بر رویم در زندان گشود