گنج

شمارهٔ ۴۰۲

مرا ز بزم خود آن پر عتاب می‌راندچو سایه کز بر خود آفتاب می‌راند
چنان به راه تو صید فریب گشته دلمکه هر نسیم چو موجم به آب می‌راند
چه دشمنی‌ست ندانم که باز گردش چرخمرا ز کوی تو چون آفتاب می‌راند
مریض عشقم و دایم اجل به بالینمنشسته و مگس از من به خواب می‌راند
سلیم توبه‌شکن شد دگر هوای بهارنسیم کشتی ما در شراب می‌راند