گنج

شمارهٔ ۴۰۰

زاهد امشب تا سحر با ما شراب ناب زدساغری هر دم به طاق ابروی محراب زد
آنکه از عقل است جایش بر سر مسند، چراتکیه چون دیوانه بر خاکستر سنجاب زد؟
خاک بادا بر سرش، نام قناعت گر بردچون صدف آن کس که نان خشک خود بر آب زد
همچو جام مجلس مستان سرم در گردش استکشتی ام از بس ز شادی چرخ در گرداب زد
شد بهشت و جوی شیر او را درین عالم نصیبدر خیابان چمن، می هرکه در مهتاب زد
در غمت روزی که افکندم دو عالم را ز چشمبار اول پشت پا مژگان من بر خواب زد
تیغ او پیش از اجل می سازدم از غم خلاصراه پل دور است، می باید مرا بر آب زد
بس که شب بگریستم دور از گل آن رو سلیمهر که صبحم بر سر آمد، غوطه در خوناب زد