گنج

شمارهٔ ۳۹۸

بی‌لب او باده بر طبع ایاغم می‌خوردنکهت گل بی‌رخ او بر دماغم می‌خورد
در طریق عشقبازی هرکجا پروانه‌ای‌ستسرمهٔ خاموشی از دود چراغم می‌خورد
مست می خواهد که گل بر بار باشد صبح و شاملاله خون از دست گلچینان باغم می‌خورد
جور بخت تیره را از من درین وادی مپرسدر زمان زندگی دیدم که زاغم می‌خورد
دشمنی دارد مداوا با جراحت‌های منگر به دست پنبه افتد، خون داغم می‌خورد
تا قیامت روی هشیاری نمی‌بیند سلیمهرکه چون منصور، رشحی از ایاغم می‌خورد