گنج

شمارهٔ ۳۹۷

ازین حسرت که دور از دامن دلدار می‌ماندز شیون پنجهٔ دستم به موسیقار می‌ماند
درین گلشن کسی را چون امید عافیت باشد؟که رنگ گل به رنگ مردم بیمار می‌ماند
بهای باده را پیر مغان گر جنس می‌گیردنه سر چون صبح مستان را و نه دستار می‌ماند
سخن در وصف زلفش خیزد از روی سخن، آریحدیث طرهٔ خوبان به حرف مار می‌ماند
تماشای گلم بی‌او سلیم از بس خلد بر دلنگه در چشم خونبارم به نوک خار می‌ماند