گنج

شمارهٔ ۳۹۶

به کوی عشق اسیران به بوی یار روندکه بلبلان به چمن از پی بهار روند
به پای خم چو نشینند می کشان به نشاطبه فکر کار نیفتند تا ز کار روند
هلاک شیوه ی تمکین بی قرارانمکه همچو کوه نشینند و چون غبار روند
چو در برون چمن بگذری، همه گل هاپی نظاره به بالای شاخسار روند
چو مومیایی لطفی امید نیست سلیمشکستگان به سر کوی او چه کار روند