گنج

شمارهٔ ۳۷۵

خوش آن عاشق که خون از دیدهٔ نمناک او ریزدچو لاله داغ دل از سینهٔ صد چاک او ریزد
به زاهد جام می را چون توان دادن، ستم باشدکه بعد از مرگ هم کس جرعه ای بر خاک او ریزد
من آن صحرای آتش خیز را مانم که از خشکیشرر چون شبنم از جنبیدن خاشاک او ریزد
بیا زاهد که در ساغر شرابی هست مستان راکه کوثر آب نتواند به دست تاک او ریزد
به دعوی با جهان گر عشق برخیزد، چه دشوار است؟که طرح تازه ای نیکوتر از افلاک او ریزد
دل عاشق نصیبی دارد از ناخن که چون میردهمه کس ناخن خود چیند و بر خاک او ریزد
بهار است و سلیم از بی کسان این گلستان استمگر گاهی صبا مشت گلی بر خاک او ریزد