گنج

شمارهٔ ۳۷۶

به غیر کار جفا آسمان نمی‌داندخموش باش که گردون زبان نمی‌داند
به تنگنای جهانم ملال و عیش یکی‌ستکه مرغ بیضه بهار و خزان نمی‌داند
ز لطف نیست مرا گر گذاشته‌ست به باغکه آشیان مرا باغبان نمی‌داند
هما سلیم مرا خشک و ناتوان دیده‌ستهنوز لذت این استخوان نمی‌داند