گنج

شمارهٔ ۳۷۳

در چمن دوش صبا بوی تو سودا می‌کردگل به کف داشت زر و غنچه گره وامی‌کرد
سرو قد تو ز بیرون چو خرامان بگذشتچمن از رخنهٔ دیوار تماشا می‌کرد
نتوان کام به زور از لب معشوق گرفتگر میسر شدی این کار، زلیخا می‌کرد
گوشه‌گیری چو من ایام ندیده‌ست، کجاستآنکه دایم هوس دیدن عنقا می‌کرد
رخصت گریه مرا نیست، وگرنه مژه‌امخندهٔ موج، گره بر لب دریا می‌کرد
آنچه در حوصله گنجد به طلب، گر موسیزود بیهوش نمی‌گشت تماشا می‌کرد
نتوانم که کشم منت بیگانه سلیمچارهٔ درد دلم ورنه مسیحا می‌کرد