گنج

شمارهٔ ۳۷۲

آمد دی و ز میکده ها شور شد بلندشب های عیش چون مژه ی حور شد بلند
ساقی گشود تا سر خم را، چو لاله زارچندین هزار کاسه ی مخمور شد بلند
هر ناخنی که مطرب مجلسی به تار زدفریاد ما ز پرده ی طنبور شد بلند
بدخواه کس نه ایم، به نوعی که سوختیمدودی اگر ز خانه ی زنبور شد بلند
ما را ازان به وادی حیرت چه فایدهدستی چو گردباد گر از دور شد بلند
گل همچو غنچه سر به گریبان خویش بردبر چوب دار تا سر منصور شد بلند
هر گه خیال روی تو در خاطرم گذشتاز فرق، همچو شمع مرا نور شد بلند
آمد به رقص شوق، زلیخا چو رهزنانهر گاه گرد قافله از دور شد بلند
عشق آتش است و عقل حصاری بود سلیمکز موم همچو خانه ی زنبور شد بلند