گنج

شمارهٔ ۳۴۶

به من ز یاد رخ اوست گلستان محتاجچو گل فروش نیم من به باغبان محتاج
گر آبرو بفروشی به دشمنان، صد بارنکوتر است که باشی به دوستان محتاج
به یکدگر همه ی کاینات را کار استکمان به تیر بود، تیر بر کمان محتاج
گمان سودی اگر هست در تهیدستی ستببین چه می طلبد بر در دکان محتاج
به قصد اختر خود گر کشم سلیم آهیبه یک ستاره شود هفت آسمان محتاج