گنج

شمارهٔ ۳۴۵

زاهد بیا و پرده برافکن ز راز خبثما دمکش توایم به آهنگ ساز خبث
عمرت دراز باد که در دورت اژدهاحسرت برد همیشه به عمر دراز خبث
نزدیک تو فرشته نگردد که زیر خاکمی آید از دهان تو بوی پیاز خبث
بعد از طعام هر که بشویی تو دست راباشد ترا وضو ز برای نماز خبث
حرفی بگو سلیم ز اوضاع روزگارما اهل بخیه ایم، مکن احتراز خبث