شمارهٔ ۳۴۷
گلی به رنگ رخش گلستان ندارد هیچبهار گلشن حسنش خزان ندارد هیچ
چه دست بر کمرش بردن و چه خمیازهکه چون میان دو مصرع، میان ندارد هیچ
کسی که رفته چو نور نظر مرا از چشمنشانش از که بجویم، نشان ندارد هیچ
نتیجه ای که دهد راستی، تهیدستی ستالف همیشه برای همان ندارد هیچ
بریز خون سلیم و برو فراغت کنکسی به همچو تویی این گمان ندارد هیچ