شمارهٔ ۳۴
ذوقی ز باغ نیست دل غم پذیر راکوته کنید رشته ی مرغ اسیر را
برهیچ کس به غیر وجود ضعیف منحیرت قفس نساخته نقش حصیر را
شیرین اگر اشاره به مژگان خود کندسازد روان ز ناف گهر، جوی شیر را
اصلاح دوستان سخنم را به کار نیسترخت قصب قبول ندارد عبیر را
شمشیر را ز جوهر تندی زوال نیستافتادگی به خاک نشانیده تیر را
دشمن شود دلیر چو بیند ملایمتکردند ازان حرام به مردان حریر را
آن کز مآل دولت دنیاست باخبرکرسی زیر دار شمارد سریر را
با اختران چه کار ترا ای غزال مستبگذار این شمردن دندان شیر را!
عنقا سلیم همدم و همراز من بس استکاری به خلق نیست من گوشه گیر را