شمارهٔ ۳۳۸
از مصلحت الفت به من پیر گرفته ستاین تجربه را از شکر و شیر گرفته ست
دل در طلبت بر ره دریوزه قدم زداول ز سر کوچه ی زنجیر گرفته ست
از دام و قفس باک ندارم، بگذاریدصیاد اگر اوست مرا دیر گرفته ست
افسوس که شد از ستم آینه ویرانملک دل ما را که به شمشیر گرفته ست
از راست روی راه به مقصود توان برداین تجربه را عقل من از تیر گرفته ست
خاموش ازان همچو سلیمم که درین بزمراه نفسم اشک گلوگیر گرفته ست