شمارهٔ ۳۳۷
چون شحنه مرا پنجه ی تقدیر گرفته ستکو آنکه بپرسد به چه تقصیر گرفته ست
هرجا که به جوش آمده دیوانه ای، از رشکاعضای مرا رعشه چو زنجیر گرفته ست
ای مرغ چمن، از اثر باد خزان استکآواز تو چون بلبل تصویر گرفته ست
چون خضر تواند کند اصلاح دل ما؟ویرانه ی ما را ره تعمیر گرفته ست
مشاطه پی منع سلیم از دل روشنآیینه ی خود داده و شمشیر گرفته ست