گنج

شمارهٔ ۳۳۲

عاشقانیم، به ما طعنه ی دیگر خود نیستگر بود دامن ما پاره، ولی تر خود نیست
نتوانیم ز انصاف گذشت ای زاهدسبحه هرچند عزیز است، چو ساغر خود نیست
همره نامه فرستم دل خود را سویشخون او سرختر از خون کبوتر خود نیست
تنگدستان محبت ز کجا، زر ز کجاسر و جان در ره یار است ولی زر خود نیست
ز آشنایان تو ای آب بقا در عالمخبر از خضر نداریم [و] سکندر خود نیست
وصل معشوق کسی را چو دهد دست سلیمچه زیان است در اسلام، برادر خود نیست