شمارهٔ ۳۳۱
چو مجنون بر زبانم حرف او افسانهٔ لیلیستکسی کو آشنای او بود، بیگانهٔ لیلیست
عجب دارم که مجنون، تر کند لب از می کوثربه محشر گر نگویندش که این پیمانهٔ لیلیست
ز عشق پاک خود مشاطهٔ حسن نکویانمدلم آیینهٔ شیرین و دستم شانهٔ لیلیست
ز تأثیر محبت این قدر کافیست مجنون راکه هرکس بیند او را، گوید این دیوانهٔ لیلیست
اجل مشکل که بتواند شکار خود کند او راکه مرغ روح مجنون صید دام و دانهٔ لیلیست
نظر بر روی او دارم، ولی بیطاقتی برجاستدلم سرمنزل مجنون و چشمم خانهٔ لیلیست
حدیث دین و دنیا را سلیم از وی چه میپرسیکه مجنون را همیشه گوش بر افسانهٔ لیلیست