گنج

شمارهٔ ۳۲۹

نشان هستی من چون حباب پیرهن استز ضعف، بند قبای من آستین من است
مکن ز سایه ی دیوار خویش ما را دورکه آشیانه ی ما چشم زخم این چمن است
دلم به سینه ز آسیب نفس ایمن نیستکه گرگ یوسف ما را درون پیرهن است
چگونه در صف مردان عشق پای نهیکه جان عزیز ترا چون چراغ بیوه زن است
همیشه چشم بدی در قفای خود داریمغبار قافله ی ما ز خاک راهزن است
چو نیست نغمه ی سازی، شراب نتوان خوردکه نان خشک به از آب خشک حرف من است
چه گنج ها که نثار سخن شهان کردنداگر زمانه دگر شد، سخن همان سخن است
سلیم، ذوق خموشی مرا ز کار انداختدلم ز قطع نفس همچو دلو بی رسن است